عضو شوید



:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
موبایل :
ایمیل :
نام اصلی :
تاریخ : دوشنبه 23 آذر 1394
بازدید : 1087
نویسنده : وحید

...... حکایتی آموزنده........ درعصر سلیمان نبى ؛ پرنده اى براى نوشیدن آب به سمت برکه اى پرواز کرد... اما چند کودک را بر سر برکه دید... آنقدر انتظار کشید تا کودکان از برکه متفرق شدند. همینکه قصد فرود بسوى برکه را کرد، اینبار مردى را با محاسن بلند و آراسته دید که براى نوشیدن آب به آن برکه مراجعه نمود... پرنده با خود اندیشید که این مردى باوقار و نیکوست و از سوى او آزارى به من متصور نیست.. پس نزدیک شد ، ولی آن مرد سنگى بسویش پرتاب کرد و چشم پرنده معیوب و نابینا شد.. شکایت نزد سلیمان برد.... پیامبر آن مرد را احضار کرد و پس از محاکمه وی را به قصاص محکوم نمود ودستور به کور کردن چشم او داد... آن پرنده به حکم صادره اعتراض کرد و گفت : چشم این مرد هیچ آزارى به من نرساند.. بلکه ریش او بود که مرا فریب داد!!!! و گمان بردم که ازسوى او ایمنم .... پس به عدالت نزدیکتراست اگر محاسنش را بتراشید ؛ تا دیگران مثل من فریب ریش او را نخورند" « علامه دهخدا »



می توانید دیدگاه خود را بنویسید

[Comment_Avator]
جوک کده در تاریخ : دوشنبه 08 دی 1404 - - گفته است :
به رسم ادب منم سر زدم وب خوبیه

اگر موافق به همکاری با ما هستید پیام بگزارید



به وبلاگ من خوش آمدید

RSS

Powered By
loxblog.Com
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران