عضو شوید



:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
موبایل :
ایمیل :
نام اصلی :
تاریخ : شنبه 21 آذر 1394
بازدید : 1119
نویسنده : zoodbia


تاریخ : شنبه 21 آذر 1394
بازدید : 1234
نویسنده : zoodbia


تاریخ : شنبه 21 آذر 1394
بازدید : 1166
نویسنده : zoodbia

آورده اند که بهلول سکه طلائی در دست داشت و با آن بازی می نمو د . شیادی چون شنیده بود بهلول دیوانه است جلو آمد و گفت : اگر این سکه را به من بدهی در عوض ده سکه که به همین رنگ است به تو میدهم . بهلول چون سکه های او را دید دانست که .... آنها از مس هستند و ارزشی ندارند به آن مرد گفت به یک شرط قبول می کنم : اگر سه مرتبه با صدای بلند مانند الاغ عر عر کنی !!! شیاد قبول نمود و مانند خر عرعر نمود . بهلول به او گفت : تو که با این خریت فهمیدی سکه ای که در دست من است از طلا می باشد ، من نمی فهمم که سکه های تو از مس است . آن مرد شیاد چون کلام بهلول را شنید از نزد او فرار نمود . 


تاریخ : شنبه 21 آذر 1394
بازدید : 1147
نویسنده : zoodbia

در قرون وسطا و دوران اوج قدرت کلیسا ها ، عقاید و خرافه های دینی که کشیش ها به وجود آورده بودند ، شدت گرفته بود و راهب ها به قدرت رسیده بودند... کشیش ها بهشت را به مردم می فروختند!! مردم نادان هم در ازای پرداخت کیسه های طلا ، دست نوشته ای به نام سند دریافت میکردند!! فرد دانایی که از این نادانی مردم رنج می برد دست به هر عملی زد ، نتوانست مردم را از انجام این کار احمقانه باز دارد تا اینکه فکری به سرش زد... به کلیسا رفت و به کشیش مسئول فروش بهشت گفت: قیمت جهنم چقدر است ؟ کشیش تعجب کرد و گفت: جهنم؟! مرد دانا گفت: بله جهنم...! کشیش بدون هیچ فکری گفت: 3 سکه مرد فوری مبلغ را پرداخت کرد و گفت: لطفا سند جهنم را هم به من بدهید! کشیش روی کاغذ پاره ای نوشت: سند جهنم مرد با خوشحالی آن را گرفت از کلیسا خارج شد. به میدان شهر رفت و فریاد زد : ای مردم! من تمام جهنم را خریدم و این هم سند آن است. دیگر لازم نیست بهشت را بخرید چون من هیچ کسی را داخل جهنم راه نمی دهم... آن شخص مارتین لوتر بود... التماس تفكر بهتر 


تاریخ : جمعه 20 آذر 1394
بازدید : 980
نویسنده : zoodbia

قضاوت زودهنگام ممنوع دختر کوچولوی ملوس دو تا سیب در دو دست داشت. در این موقع مادرش وارد اطاق شد. چشمش به دو دست او افتاد. گفت، "یکی از سیباتو به من میدی؟" دخترک نگاهی خیره به مادرش انداخت و نگاهی به این سیب و سپس آن سیب. اندکی اندیشید. سپس یک گاز بر این سیب زد و گازی به آن سیب. لبخند روی لبان مادرش ماسید. سیمایش داد میزد که چقدر از دخترکش نومید شده است. امّا، دخترک لحظه‌ای بعد یکی از سیب‌های گاز زده را به طرف مادر گرفت و گفت، "بیا مامان این سیب شیرین‌تره!" مادر خشکش زد. چه اندیشه‌ای به ذهن خود راه داده بود و دخترکش در چه اندیشه بود. هر قدر باتجربه باشید، در هر مقامی که باشید، هر قدر خود را دانشمند بدانید، قضاوت خود را اندکی به تأخیر اندازید و بگذارید طرف مقابل شما فرصتی برای توضیح داشته باشد. 


تاریخ : جمعه 20 آذر 1394
بازدید : 1076
نویسنده : zoodbia


تاریخ : جمعه 20 آذر 1394
بازدید : 1067
نویسنده : zoodbia

گویند: دهقانی مقداری گندم در دامن لباس پیرمرد فقیری ریخت پیرمرد خوشحال شد و گوشه های دامن را گره زد و رفت! در راه با پرودرگار سخن می گفت: ای گشاینده گره های ناگشوده، عنایتی فرما و گره ای از گره های زندگی ما بگشای. در همین حال ناگهان گره ای از گره هایش باز شد و گندمها به زمین ریخت! او با ناراحتی گفت: من تو را کی گفتم ای یار عزیز کاین گره بگشای و گندم را بریز! آن گره را چون نیارستی گشود این گره بگشودنت دیگر چه بود؟ نشست تا گندمها را از زمین جمع کند، در کمال ناباوری دید دانه ها روی ظرفی از طلا ریخته اند! ندا آمد که: تو مبین اندر درختی یا به چاه تو مرا بین که منم مفتاح راه "مولانا" 


تاریخ : جمعه 20 آذر 1394
بازدید : 1008
نویسنده : zoodbia

پسر کوچکی وارد مغازه ای شد، جعبه نوشابه را به سمت تلفن هل داد. بر روی جعبه رفت تا دستش به دکمه های تلفن برسد و شروع کرد به گرفتن شماره. مغازه دار متوجه پسر بود و به مکالماتش گوش می داد. پسرک پرسید: «خانم، می توانم خواهش کنم کوتاه کردن چمن های حیاط خانه تان را به من بسپارید؟» زن پاسخ داد: «کسی هست که این کار را برایم انجام می دهد.» پسرک گفت: «خانم، من این کار را با نصف قیمتی که به او می دهید انجام خواهم داد.» زن در جوابش گفت که از کار این فرد کاملا راضی است. پسرک بیشتر اصرار کرد و پیشنهاد داد: «خانم، من پیاده رو و جدول جلوی خانه را هم برایتان جارو می کنم. در این صورت شما در جمعه زیباترین چمن را در کل شهر خواهید داشت.» مجددا زن پاسخش منفی بود. پسرک در حالی که لبخندی بر لب داشت، گوشی را گذاشت. مغازه دار که به صحبت های او گوش داده بود به سمتش رفت و گفت: «پسر...، از رفتارت خوشم آمد؛ به خاطر اینکه روحیه خاص و خوبی داری دوست دارم کاری به تو بدهم.» پسر جوان جواب داد: «نه ممنون، من فقط داشتم عملکردم را می سنجیدم. من همان کسی هستم که برای این خانم کار می کند. ✔ای کاش ما هم عملکرد خود را بسنجیم 


تاریخ : جمعه 20 آذر 1394
بازدید : 1043
نویسنده : zoodbia


تاریخ : جمعه 20 آذر 1394
بازدید : 1063
نویسنده : zoodbia

⚫️ نشانه های ظهور :⚫️ 1. پیامبر(ص): سه پرچم در یك سال و یك ماه و یك روزخروج می كنند (1ـ سفیانی 2ـ خراسانی 3ـ یمانی ) 2. امام صادق(ع): مردی از اولاد عمویم زید در یمن خروج می كند. 3. پیامبر(ص): یمانی ازشیعیان امیرمومنان (ع) است خروج یمانی و سفیانی مانند دو اسب مسابقه همزمان به دنبال ییكدیگر است. 4. امام صادق(ع): در آن میان پرچم های هدایت از خراسان بیرون آمده با شتابی هر چه تمام تر منازل ررا طی كرده و پیش می تازند و تعدادیی از یاران قائم (عج) در میان آنها خواهند بود. 5. امام صادق(ع): هنگامی كه پرچم های سیاه از خراسان به راه افتاد به سویش بشتابید ولو با سینه خیز رفتن از روی برفها باشد. 6. امام صادق(ع): آگاه باشید كه آنها (سپاه خراسانی) یاران حضرت مهدی (عج) هستند و زمینه ی سلطنت جهانی او را فراهم می سازند. 7. امام باقر(ع): (سپاه خراسانی) پرچمها را جز به دست حضرت صاحب مهدی (عج) نمی دهند،كشته هایشان شهید است. 8. امام صادق(ع): قتل نفس زكیّه از نشانه های قطعی ظهور است. 9. پیامبر(ص): اگر سفیانی را ببینی او را پلید ترین مردم می یابی. 10. امام رضا(ع): سفیانی ویك تن از بنی كلب در بیت المقدس كشته می شوند. 11. امام حسین(ع): تحقیقاً منادی آسمانی به نام حضرت مهدی (عج) ندا می كند ، هر كس كه در شرق و غرب جهان باشد آن ندا را می شنود. 12. امام صادق(ع): منادی آسمانی اول صبح از آ سمان ندا می كند آگاه باشیدكه حق با علی(ع) و شیعیان اوست این ندا را هر قومی به زبان خود می شنود. 13. امام صادق(ع): پناهنده ای به خانه خدا پنا هنده شود آنگاه لشگر سفیانی به سوی او فرستاده می شود چون به سرزمین بیداء می رسند زمین آنها را در كام خود فرو می برد. 14. امام باقر(ع): سپاه سفیانی در سرزمین بیداء فرو می آیند پس منادی آسمانی بانگ می زند : ای سرزمین بیداء این جمعیت را نابود كن آنگاه همگی در كام زمین فرو می روند 


به وبلاگ من خوش آمدید

RSS

Powered By
loxblog.Com
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران